و برگی دیگر به برگ های 30 ساله کتاب درد و رنج اضافه شد

 

و این بار پسر بچه ها را اعدام می کنند. لعنت خدا بر شما جلادان ستمگر جمهوری اسلامی باد.  کدام خدا؟  خدای خود شماها!  خداوند  خون و جهل و جنون!  وگرنه خدای ما مردم ستمدیده و دردمند ایران زمین،  ما فرزندان کورش و داریوش که خدای شما ها نیست!  خدای ما،  خدای مهر و عاطفه!  مروت و شفقت و خداوند مهربانی هاست،  خدای اهورائی ماست،  پس که ما شکایت از شما را به همان خداوند مورد اشاره  و مورد پرستش خود شماها میبریم.

از روزی که آمدید،  ظلم کردید!  خون مردمان بیگناه را ریختید،  خانواده ها را در عزای مرگ و نیستی و اعدام و تیرباران سرپرستشان عزادار کردید،  دخترانشان را به بردگی و فاحشه گی کشیدید و پسران جوانشان را در کوچه و خیابان ها به دنبال موادمخدر مورد مصرفشان،  شیشه و کراک و حشیش و تریاک روانه کردید.  نام دولتتان را،  دولت مهرورزی نهادید،  دیوانه ای  بنام محمود احمدی نژاد را به جان نه تنها مردم ایران که امروزه به جان یک دنیا انداخته اید!

براستی و به درستی انرژی هسته ای را از برای چه میخواهید؟  آیا جز از برای برهم زدن نظم و آرامش یک جهان متمدن؟  جهانی که میخواهد در صلح و آرامش زندگی کند؟  جهانی که عشق را می شناسد و عشق را جستجو میکند؟

و بازهم تکرار میکنم لعنت خدا و خدایانتان برشما باد! بعد از سالیان دراز خدمت پاک و صادقانه ام در ارتش شاهنشاهی ایران،  امروز به آرزوی ذره ای آزادی و آزادگی مجبور به ترک وطنم شده ام،  وطنم که در معنا تمامی اعتقادات و ایمان من!  که امثال من آواره هرگز و هرگز که کم شمار نیستند!

مقاله روزم را از اعدام پسربچه هایمان شروع کردم،  20 ساله نوجوانان بیگناهی که وسیله دژخیمان و جلادان شماها اعدام میشوند ظرف یک هفته،  فقط یک هفته در یک نوبت 29 نفر  از جوانان وطنم و سپس این دو جوان مظلوم که 5 سال پیش به هنگام ارتکام جرمشان 14 و 15سال داشتند از رضا حجازی و بهنام زارع یاد میکنم.  آیا این خونهای بیگناه بر زمین میماند؟ لعنت خدا و رسول بر شما جلادان ستمگر جمهوری اسلامی باد!!

 

رضا موذنی – گوتمبرگ،  سوئد – اگوست 2008

 



 

09-01-24

وضعیت دستمزد کارگران بسیار وخیم است. وخیم‌تر از آنچه به ما اجازه دهد بدون توجه به آن، به آرمانشهر خود برویم و آن را تصویر کنیم. امروز صحبت از لغو کارمزدی به مثابه نهاد استثمار هرچند ضروری، اما کافی نیست. آنچه واقعیت دارد دستمزدهای ناباورانه ناچیزی است که قرار است تعدادی انسان را زنده نگه دارد. چگونگی آن اما به استقامت و توان زیستن در شرایط سخت کارگران و خانواده‌های آنها واگذار شده است. آنها باید خود راهی برای این انطباق بیابند. انطباق دستمزد دویست هزار تومانی با خط فقر ششصد هزار تومانی (آن هم نه در تهران) این همان استعداد خلاقیتی است که سرمایه‌داران و نخبگان ارگانیک آنها در کارگران نمی‌یابند و آن را علت بیچارگی کارگران می‌دانند و معرفی می‌کنند. خلاقیتی که حتی لحظه‌ای در ذهن یک مدیر دولتی یا سرمایه‌دار شبه‌خصوصی و کارفرمای خصوصی این کشور مجال ظهور نمی‌یابد. خلاقیت زنده ماندن با دستمزدی به اندازه یک ‌سوم خط فقر مطلق. اساسا حداقل دستمزد به معنای تامین حداقل‌های زندگی برای یک فرد انسانی است. این حداقل‌ها برای کارگران ایرانی توسط دولت و کارفرما معین می‌شود، اما اگر نسبت این حداقل‌ها و خط فقر را در کتاب‌های تاریخ اقتصادی می‌دیدیم، بلافاصله به یاد منچستر قرن نوزدهم می‌افتادیم و گمان می‌کردیم صحبت از صاحبان کارخانجات نساجی انگلستان در میان است. کافی است نگاهی به اختلاف فاجعه‌بار حداقل دستمزدهای تعیین‌شده برای کارگران و خط فقر مطلق (شدید) بیندازیم. براساس محاسبات و اظهارات دکتر راغفر خط فقر مطلق کل کشور در سال ٨٣ ، دویست و سی و هشت هزار تومان بوده در حالی که این رقم برای تهران ۴۰۰ هزار تومان است. این به معنی آن است که خانواده‌ای با دستمزدی پائین‌تر از این عدد نمی‌تواند به میزان حداقل کالری،‌ مسکن و امکانات اولیه زندگی دسترسی پیدا کند. نکته آنجاست که سرمایه‌داری ایرانی و دولت که به دلایلی چون ایجاد اشتغال و حمایت از صنایع داخلی دائما دستمزدهای کارگران را پائین نگه می‌دارند در به کارگیری تئوری‌های بهره‌کشی از نیروی کار همچنان در مرحله‌ای باقی مانده‌اند که به عنوان مثال اروپا یک قرن پیش از آن عبور کرد. هنوز عطش و طمع سرمایه‌دارنه برای انباشت بیشتر سرمایه در ایران چنان شدید است که حتی گاهی بازتولید نیروی کار را از یاد می‌برد یا در حقیقت آن را در پائین‌ترین سطح ممکن به جریان می‌اندازد. شاید علت آن باشد که انحصار قدرت و سرمایه نهادهای تصمیم‌گیرنده را از گزند هرگونه تهدیدی در امان نگه داشته است. نبود (یا عدم حضور رسمی) سندیکاها و اتحادیه‌های واقعی و مستقل از دولت و نفوذ کارفرما، حضور مقتدر و مستقل و بر پایه اراده جمعی کارگران را تقریبا غیرممکن کرده است، حضوری که به هر حال در حداقل‌هایی چون چانه‌زنی برای دستیابی به چیزی کمی بیش از هیچ به کار خواهد آمد، در عین حال که نقش اصلی‌تر و مهم‌تر آن جریان آگاهی است. حال اگر تنها نرخ تورم را در معادله‌ای کنار حداقل دستمزدها قرار دهیم بسیاری مسائل روشن خواهد شد. رشد فزاینده تورم در دو، سه سال اخیر در واقع شکاف طبقاتی را روی تفکیک نوع مشاغل بر حسب نوع کسب درآمد بنا کرده و دائما گسترش داده است، مشاغلی که متناسب با تورم، یعنی به همان شکل صعودی و فزاینده از این روند منتفع شده و مشاغلی که در بهترین حالت موقعیت خود را به نسبت معینی با تورم حفظ کرده‌اند. کارگران در گروه دوم جای می‌گیرند، گروهی که دستمزد و درآمد آنها توسط دیگران معین می‌شود. دیگرانی که از قضا نفع آنها در هرچه کمتر بودن این دستمزدهاست. عمیق‌تر شدن این شکاف را حتی با آمارهای رسمی دولتی هم می‌توان احساس کرد. به بیانی بی‌ هیچ زحمتی می‌توان فهمید معنای افزایش دستمزد از ۱۵۰ هزار تومان به ۱٨٣ هزار تومان در سال ٨۶ در شرایط تورمی ۲۴ درصدی (طبق اعلام بانک مرکزی) چیست. درک رشد این اختلاف به هیچ دانش خاصی نیاز ندارد اگر بدانیم دقیقا در همین مدت خط فقر شدید در استان تهران به ۶۵۰ هزار تومان و در شهر تهران به ۷۷۰ هزار تومان رسیده است. بدیهی است تفاوت این اعداد تنها نتیجه کسری ساده نیست، تفاوت این ارقام تفاوت زندگی و مرگ است. بی‌دلیل نیست که ضریب جینی یعنی شاخص نابرابری در سال ٨۴ از ٣٨۹/۰ به ٣۹۲/۰ و در سال ٨۵ به ۴۰۱/۰ رسیده است. احتمالا یافتن کشوری که در اقتصاد آن ضریب جینی، سالانه یک‌دهم‌ درصد رشد کند بعید نیست،‌ اما قطعا کار دشواری خواهد بود (شاخص نابرابری عددی بین صفر و یک است که هرچه به سمت یک پیش رود میزان نابرابری بیشتر خواهد بود).

پس از طوفان
در جمع کارشناسان اقتصادی، حتی در میان دولتی‌ها، جمعا بر این عقیده هستند که اجرای طرح تحول اقتصادی، بار تورمی شدیدی بر اقتصاد تحمیل خواهد کرد. برآوردهای متفاوتی (آن هم به دلیل نامشخص و نادقیق‌ بودن طرح) از تورم احتمالی ارائه می‌شود، اما تقریبا همگی در حوالی ۵۰ درصد قرار دارند، پس ماجرای شکاف کماکان ادامه دارد، اما آن روزها اسف‌بارتر از امروز خواهد بود، چرا که شکاف، یکی از طرفین خود را دیگر با خود نخواهد کشید. آنچه در طرح تحول (خصوصی کردن و آزادسازی) اقتصاد ایران پیش‌بینی شده چنان است که به نابودی تقریبا کامل کارگران خواهد انجامید، تا ۶ سال پس از اجرای طرح هیچ افزایش دستمزدی برای کارگران در نظر گرفته نشده است. آنها همین‌جا می‌مانند و گروه‌هایی با تورم پیش می‌روند (مدیران و وابستگان دولتی، برخورداران از شبکه رانت دولتی، سرمایه‌داران خصوصی ریز و درشت، کسبه و تجار حتی خرده پا و ...) سوار بر موج تورم از روی آنها گذر خواهند کرد.

ما می‌رویم تا شما بمانید
در مراسم ویژه از فداکاری و ایثار کارگران تقدیر می‌شود. این فداکاری و ایثار قابل تقدیر و ستایش چیست؟ پاسخ آن است که آنها باید از حقوق خود، تمام حقوق خود، به اجبار بگذرند. در واقع آنها از حقوق خود گذرانده می‌شوند تا رشد اقتصادی و رفاه بیشتری حاصل شود. البته نه برای آنها، چراکه آنها از این حق گذشته‌اند. این پدیده مختص به امروز و اینجا نیست،‌ که در طول تاریخ و پهنه جغرافیای سرمایه‌داری چنین بوده است. اساسا استثمار در تحلیل مسئله دستمزد روی از پرده برون می‌اندازد. اگر دوباره به اختلاف بین خط فقر و حداقل دستمزد توجه کنیم با ضرب آن در تعداد کارگران با اغماض می‌توانیم نرخ استثمار مطلق از کارگرانی که تحت این قانون کار می‌کنند را در کلیت اقتصاد ملی مشاهده کنیم. اغماض از آن روست که خط فقر اندازه تولید ثروت توسط کارگران را نمایندگی نمی‌کند بلکه کمتر از آن و تنها حداقلی برای زندگی یک انسان است. اما با همین ارقام در دست هم می‌توان شدت استثمار کارگران (تحت این قانون) را در کل اقتصاد ملی درک کرد، حتی اگر ندانیم چه درصدی از کارگران مشمول این قانون هم نشده و کمتر از حد معین‌شده در آن دستمزد دریافت می‌کنند. پس با این همه از خودگذشتگی کارگران با این همه ایثار آینده روشن است. البته نه برای کارگران

.

                             Reza Moazeni
                              Gothenborg
                                 Sweden


 
وضعیت اسفبار کودکان خیابانی در ایران

پیش ار این یک دختر کار که سه بار موزد تجاوز ربایندگان قرار گرفته بود ، با پایین انداختن خود ار یک ساختمان

خود کشی کرد در حال حاضر 10 درصد از کل کودکان کار ررا دختران تشکیل می دهند

سایت حکومتی جهان : اتوبان ها، داخل مترو و اتوبوس ها، پشت چراغ های قرمز، ميادين اصلی شهر و بسياری از جاهای ديگر پاتوق آنهاست. اين روزها و در آستانه سال نو، اجناس زيادی برای فروختن دارند. کافی است نيم نگاهی به آنها بيندازی تا برای فروختن جنسشان مسيری طولانی را قدم به قدم همراهت بپيمايند. به گزارش خبرنگار اجتماعی جهان نيوز؛ معتمدي، روانشناس و عضو هيئت رييسه مرکز قربانيان خشونت درباره کودکان کار و کودکان خيابانی می گويد: اخيرا در سطح تهران تعداد کودکان دختر کار افزايش يافته است.



به گفته وی آمار کودکان خيابانی در سال های مختلف رقم های متفاوتی بوده است. اما آخرين آمار اين کودکان در سطح کشور ۲۰ هزار مورد گزارش شده است. اين در حالی است که شهرداری تهران و عضو شورای شهر تهران اين رقم را حدود ۵ هزار مورد در سطح کشور اعلام کرده اند. وی درباره تناقض ميان آمارهای اعلام شده از سوی مسئولان دولت می گويد: هيچ گاه نمی توان آمار رسمی در اين خصوص ارائه کرد. اما گزارشات و تحقيقات همان رقم تقريبی ۲۰ هزار مورد را تاييد می کند. مرکز قربانيان خشونت نيز که کارشناسان و متخصصان آن تحقيقات و بررسی های گسترده ای را بر معضلات اجتماعی از جمله کودکان کار و خيابانی انجام داده اند اين رقم را تاييد می کند.



معتمدی همچنين در پاسخ به اين سوال که سهم کودکان دختر از کل کودکانی که کار می کنند چه ميزان است، می افزايد: ۱۰ درصد از کل کودکان کار را دختران تشکيل می دهند که حدودا در تهران به ۲ هزار نفر می رسند.به گفته وی دخترها بيشتر با اعضای خانواده و به صورت دسته جمعی کار می کنند. همچنين باندها و دسته هايی هم هستند که با ربودن کودکان مخصوصا دختران به آنها تجاوز و وادار به کار می کنند. لازم به ذکر است پيش از اين يک دختر کار که سه بار مورد تجاوز ربايندگان قرار گرفته بود، با پائين انداختن خود از يک ساختمان خودکشی کرد.



در همين رابطه دكتر فاطمه قاسم زاده، عضو هيأت علمى دانشگاه تهران تحقيقى درخصوص كودكان كار و خيابانى انجام داده است. بر اساس يافته های اين پژوهش ۹۲درصد كودكان خيابانى بين ۱۴ تا ۱۸ سال، در هرچهار زمينه رشد جسمى، ذهنى، عاطفى واجتماعى دچار مشكلات فراوان هستند كه با بيشترين و سهمگين ترين آسيب ها مواجه هستند. براساس اين تحقيق در زمينه رشد اجتماعى، ۸۰درصد اين كودكان دچار پرخاشگرى وخشونت، ۳۷درصد دچار اعتياد، ۵۰درصد آنان به سرقت ، ۴۱درصد خريد وفروش موادمخدر و ۸۵درصد تخريب اموال عمومى مبادرت كرده واين درحالى است كه۵۰ درصد آنان مورد سوءاستفاده جنسى قرار گرفته اند.



بر اساس يک گزارش جهانی درصد بالايی از کودکان و نوجوانان موجود در خيابان ها مورد آزار جسمي، جنسى و روانى و همچنين سوءاستفاده و استثمار قرار مى گيرند. به طورى که دختران عمدتاً در همان ۲۴ ساعت اول خروج شان از خانه مورد سوءاستفاده جنسى قرار گرفته و معمولاً در معرض انواع بيمارى ها از جمله ايدز، هپاتيت و… قرار خواهند گرفت.



دختران کار ، پديده ای است که طی آن دختران کم سن وسال اقدام به فروش انرژی جسمانی خود در مقابل بهای اندکی که می گيرند، می کنند. باب شدن مفهوم استقلال ، سياست های اقتصادی نامعقول، عدم توجه به هنرها و صنايع دستی محلي، مديريت فرهنگی نادرست، شکاف بين دارا و ندار، رقابت و چشم و همچشمی اجتماعی و اقتصادی و … از جمله دلايلی هستند که در طول سالها منجر به بروز پديده دختران کار شده است.

 

                             Reza Moazeni
                              Gothenborg
                                 Sweden



09/03/05

 


امروز حماسه ديگري در صفوف نانوايي مردم در سراسر كشور رقم خورده است .مردم از شهرها و روستاهاي دور و نزديك اندك اندك با شور و
 اميد به آزادي به صحنه آمده اند و حكومت جمهوري اسلامي كه 30 سال كوشيده است تا مردم را به نبودن و خودناباوري عادت دهد امروز در هراس از بودن و حضور آگاهانه مردم با تمام قوا به نانوايي ها حمله ور مي شود و انواع و اقسام نيروهاي امنيتي لباس شخصي و اطلاعاتي خود را به ميدان مي فرستد.

حكومت امروز با تمام قوايي كه در اختيار دارد به اين صفوف مردمي كه به نهاد اعتراض تبديل شده مي تازد چرا كه به خوبي ميداند اين نخستين بار نيست كه "نان" در ايران زمين تاريخ ساز ميشود و "غائله نان" تاريخ مي آفريند و با استقبال گسترده مردم به جان امده همراه مي شود .امروز حكومت اشغالگر ضد ايراني از نان خريدن مردم بيش از پيش مي ترسد و در اوج ضعف و زبوني زنان و مردان به جان آمده را از نان خريدن منع مي كند .

امروز حكومت سركوبگر كه در سركوب و آدم كشي و عصبيت وحشيانه ، گوي سبقت را از سياهترين دورانهاي تاريخي اين سرزمين ربوده است با دهشت افكني و ارعاب در زمينه ننگيني از سياهي و تاريكي بي سابقه در تاريخ ، با شور ديگرباره غريو "ما نان مي خواهيم " و با فرياد حق طلبانه "ما هستيم" روبروست و چنان سر درگم مانده است كه راهي جز سرنگوني را پيش روي خود نمي بيند تا بدين ترتيب برگ نوين ديگري از تاريخ ملي ايرانيان ورق بخورد

                             Reza Moazeni
                              Gothenborg
                                 Sweden

 

 

کهروبی را بهتر بشناسید.         کاندیدای ریاست جمهوری!!!

 

نگاهی به برنامه های کروبی ، تعاملات او با گروه های اجتماعی مختلف ، رویکرد او به تحزب ، روشنفکران و کارشناسان   و حساسیت عقاب وارش به تحرکات نظامیان،   بیانگر این واقعیت است که او می داند که روی شمشیر راه می رود و برای تحمیل کابینه ای مرکب از کرباسچی،    نجفی و کارشناسان اصلاح طلبی نظیر آنها باید بجنگد ، عمامه بر زمین بکوبد و اگراین همه   جواب نداد ، به خفتی که بر خاتمی تحمیل کردند، تن ندهد . عملکرد تا امروز شیخ اصلاحات نشان می دهد که امیدواری به ایستادگی او بی پایه نیست.واین احتمال که اوبتواند   در مقابل بحران سازی ها تاب بیاورد و حاشیه نسبتا امنی برای کوشندگان جامعه مدنی فراهم کند،   کم نیست.  
 
فرض براین است که خطری بزرگ کشور ما را تهدید می کند و سوال این است که از کدام ناحیه وچگونه؟ وسوال بعدی اینکه چگونه می توان به مقابله با آن خطر برخاست و کدام گزینه در انتخابات 22 خرداد می تواند   در خدمت این مقابله قرار گیرد؟
مخاطبین این یادداشت آن دسته از آزادیخواهان کشورند که به نتیجه درست بودن شرکت درانتخابات 22 خرداد رسیده اند و به ناچار بخشی از مطلب به مقایسه امکانات و شانس های   مهندس موسوی و آقای کروبی اختصاص می یابد.
در مطلبی با عنوان "پدیده کروبی " (1) کوشیدم   نشان دهم که سی سال منحصر شدن   حضور در بخش اصلی و سخت قدرت   به روحانیون، فرزندان مکلای نظام را به مقابله و راه جویی برای پایان دادن به این انحصار جاودانه واداشت و یورش دوم خرداد 76 اولین تهاجم همه جانبه فرزندان، علیه پدرانشان بود که مهار و سرکوب شد و فعلا از این ناحیه خطری جدی روحانیون حاکم را تهدید نمی کند.  
موج دوم یورش به سنگر پدران را اما، بازاری زادگان وفرزندان   حاشیه نشینان سابق و   جا خوش کرده در سپاه، نهادهای رنگارنگ اطلاعاتی ،   رسانه ها و مراکز اقتصادی سازمان دادند .
آنها که در طول زمان با   "رایحه خوش   قدرت" به مثابه چسپ و وحدت بخشنده باندهای هم منفعت، آشنا شده بودند ، به تدریج یکدیگر را پیدا کردند و امروز به مافیایی بزرگ فراروییده اند که می توان انرا "طبقه جدید" نامید.
"طبقه جدید" که در حمله برق آسای چهار سال پیش،   احمدی نژادرا به کاخ ریاست جمهوری فرستاد، بلافاصله   به محکم کردن خاکریز های فتح شده و تدارک فتوحات جدید پرداخت : بیش از 80% فرمانداری ها و استانداری ها را تصاحب کرد، میلیاردها دلار درآمد نفتی را با سپردن غیر قانونی پروژه های بزرگ ملی به قرارگاه های سپاه،   مصادره نمود ، ده ها اسکله بزرگ و سایر مبادی ورود و خروج کالا را در اختیار گرفت، عوامل خود را در تمام مراکز حساس نظام تا جایی که   توانست بالا کشید و اکنون در آستانه کسب تمام قدرت ایستاده است .
طبقه جدید در راه کسب همه قدرت از همان   وسایلی استفاده کرده و می کند ، که باند های مافیایی در سایر نقاط جهان استفاده کردند: عوام فریبی و خرافه پرستی،   دروغ گویی وقیحانه، پول پخش کردن ، تکیه برفاسد ترین اقشار جامعه، نظامی کردن دولت و جامعه، سر به نیست کردن بی رحمانه   مخالفان و سر انجام به راه انداختن حمام خون بخشی از این ابزار و وسایلند .
امروز این مافیای نفتی – نظامی – امنیتی است که میهن   ما را به فرو رفتن در "سیاه چاله"   ای بی فرجام   تهدید می کند و بوی تعفن حضورش در همه جای کشور به مشام می رسد.
فرو رفتن اتحاد شوروی در" سیاه چاله" به دست فرزندان لنین باید برای ما عبرت آموز باشد. آنهایی که تا روز سقوط گارباچوف " رفیق " نامیده می شدند و درحزب لنین،   ک.گ.ب و ارتش سرخ جا خوش کرده بودند ، یک شبه نقاب از چهره برگرفتند، در راس بی رحم ترین مافیای همه تاریخ جهان، کشور را به خاک   سیاه نشاندند و خود به سلاطین تجارت سکس، الکل و مواد مخدر، سلاح و خدمات جنایی بدل شدند.   آیا نباید   این تجربه تلخ   حد اقل این هشدار را به ما بدهد که خطر همزادان ایرانی آنها -   فرزندان روحانیت   و" برادران" پاسدار و سربازان گمنام امام زمان را جدی بگیریم؟
محمود احمدی نژاد به شخصه عددی نیست که در صحنه سیاست ایران به حساب بیاید، ولی او امروز موجود خطرناکی است ، زیرا "آدم" مافیا و طبقه جدید است و سرداران هنوز به او احتیاج دارند..
  و اما چرا طبقه جدید   هنوز به احمدی نژاد احتیاج دارد؟ به این دلیل   که اولا   دستگاه روحانیت ایران   تنها نیست و ثانیا   هنوز این دستگاه   به مرحله پوسیدگی و پوکی حزب کمونیست شوروی سالهای آخر برژنف نرسیده است وثالثا ساختار قدرت در ایران به سادگی و یکدستی شوروی سابق   نیست و روحانیت   هنوز تا حدودی   از قداست و نفوذ معنوی در میان مردم برخوردار هست     و در نتیجه     از سر راه برداشتن روحانیت   به زمان و تدارک بیشتر نیاز دارد . احمدی نزاد مامور خرید زمان است تا تدارکات تکمیل شده، روز موعود فرابرسد. و سوال اصلی این است که آیا می توان این بازی را به هم زد و "طبقه جدید" را در تحقق نقشه هایش ناکام گذاشت ؟
پاسخ مسولانه به این سوال دشوار است اما آزادیخواهان ایران را چاره ای جز در گیر شدن در پیکاری با این هدف نیست، حتی اگر نتیجه آن از امروز قابل پیش بینی نباشد.
در " پدیده کروبی"(1) تاکید کردم که روحانیت اگر چه خطر را درک کرده ، ولی در مقابله با آن موضع واحدی ندارد : در حالی که بخشی از روحانیون نظیر مصباح یزدی از هم اکنون به اردوی پیروزمندان روی آورده اند ، هسته اصلی روحانیت به رهبری هاشمی – ناطق – خاتمی   در تلاش برای احیای "خط امام" به سراغ موسوی رفته است و   کروبی و شمار دیگری از روحانیون به   راهکار "رویکرد به جامعه مدنی" تمایل یافته اند و هم از این رو   مقایسه امکانات ، راهکار ها و ظرفیت های موسوی و کروبی برای اتخاذ موضع درست از اهمیت جدی برخوردار است.
برای سهولت بررسی می توانیم مساله را حل شده فرض کنیم و اصل را بر این بگذاریم که در فردای   انتخابات، موسوی و یا کروبی روانه کاخ ریاست جمهوری شده اند   و می خواهند برای تحقق برنامه هاو وعده های انتخاباتی   خود اقدام کنند. آنها بلافاصله با واکنش تند غده سرطانی   - مافیای طبقه جدید -   رو برو خواهند شد و احتمالا این بار پروژه "هر روز یک بحران" جایگزین برنامه "هر نه روز یک بحران " خواهد شد   چرا که حریف بسیار قوی تر از سابق و نیروی خودی به مراتب ضعیف تر از گذشته شده   است.
  جدای از وعده های زیبا، در این که هردو کاندیدا قصد دارند تنش در مناسبات خارجی را کاهش دهند،     شاخک های مافیا در وزارت کشور، فرمانداری هاو استانداری ها را قیچی کنند ، و همزمان در عرصه اقتصاد با حمایت ار بخش خصوصی و مهار رانت خواری   دست به رفرم بزنند، تقریبا تردیدی وجود ندارد . ولی برای تحقق این برنامه باید کابینه ای "این کاره " تشکیل شود و از مجلس اصولگرا که در حوزه نفوذ طبقه جدید است رای اعتماد بگیرد و هم از اینجاست که تفاوت امکانات موسوی و کروبی آشکار می شود. با سخنرانی آقای خامنه ای در مشهد این خوش بینی در محافل سیاسی پدید امد که بر اساس توافق های انجام شده میان رفسنجانی، خاتمی و خامنه ای ، مهندس موسوی به مثابه کاندید نظام به صحنه می اید و برای انجام رفرم و مهار مافیا از حمایت اقای خامنه ای هم بر خوردار است و در نتیجه قادر به تشکیل دولتی اصلاح طلب – اصولگرا   و انجام رفرم خواهد بود. این خوش بینی اما چندان دوام نیاورد و آقای خامنه ای در سنندج آب پاکی را روی دست همه ریخت و نشان داد که اگر توافقی هم صورت گرفته باشد او نمی خواهد ویا نمی تواند( به باور من تحت فشار مافیا نمی تواند) بدان پایبند بماند و در نتیجه   مهندس موسوی   که قرار بود مورد حمایت   رهبری باشد ، حالا باید در اقیانوس کوسه ها تقزیبا   تنها شنا کند. مهندس اما این کاره نیست . او در هشت سال صدارتش همواره به حمایت " امام " متکی بود و تنها کاری که از او اصلا بر نمی اید این است که در بهارستان بالای چهار پایه برود و بگوید مجلس اینجاست . در نتیجه برای او دو راه بیشتر نمی ماند : یا کناره گیری وباز گشت به آتلیه ویا تسلیم   شدن به مافیا و....واین یعنی که مهندس موسوی پیش از انکه به مرحله مقابله با بحران ها برسد، یا باید برود و یا تسلیم شود.
اکنون ببینیم موقعیت شیخ مهدی کروبی   چگونه می تواند باشد. برای شیخ اصلاحات از همان اغاز روشن بود که او نه می تواند به حمایت رهبری اتکا کند و نه امکانی   برای تفاهم با مافیا دارد و در نتیجه فقط می تواند از یک طرف به جامعه مدنی متکی شود   و از طرف دیگر با استفاده از ترس و وحشت روحانیت از سرداران قداره بند مافیا و موقعیت منحصر به فردش ،   خود را به نظام تحمیل و نظام را متقاعد به همراهی   کند . شیخ آگاهانه این استراتژی را برگزید( و بیهوده نیست که برخی از ناظران براین باورند که او به سیم آخر زده است)   نگاهی به برنامه های کروبی ، تعاملات او با گروه های اجتماعی مختلف ، رویکرد او به تحزب ، روشنفکران و کارشناسان   و حساسیت عقاب وارش به تحرکات نظامیان،   بیانگر این واقعیت است که او می داند که روی شمشیر راه می رود و برای تحمیل کابینه ای مرکب از کرباسچی،     نجفی و کارشناسان اصلاح طلبی نظیر آنها باید بجنگد ، عمامه بر زمین بکوبد و اگراین همه   جواب نداد ، به خفتی که بر خاتمی تحمیل کردند، تن ندهد و عملکرد تا امروز شیخ اصلاحات نشان می دهد که امیدواری به ایستادگی او بی پایه نیست.واین احتمال که اوبتواند   در مقابل بحران سازی ها تاب بیاورد و حاشیه نسبتا امنی برای کوشندگان جامعه مدنی فراهم کند کم نیست.  
به این ترتیب می توان با قطعیت گفت که    آقای کرونی که تا امروز در تعامل با روشنفکران و جامعه مدتی و در طرح مطالبات اقشار مختلف مردم ، شگفتی افزید ، اگر به کاخ ریاست جمهوری برود شانسش در مهار مافیا و متحقق کردن رفرم به طرز چشمگیری بیشتر ازمهندس   موسوی خواهد بود .  
از آنجایی که قرار شد مساله راه حل شده فرض کنیم، ناچارا باید روی پاسخ محتمل دیگر یعنی ابقای احمدی نژاد در مقامش نیز مکث کنیم . در چنین حالتی    - که باید امیدوار باشیم تا پیش نیاید ، برنامه ای نظیر تشکیل جبهه نجات ملی در دستور کار جنبش برای آزادی و دموکراسی قرار خواهد گرفت که هم موسوی – البته اگر از آتلیه بیرون بیاید – و هم کروبی و هم بسیاری دیگر،   ازجمله   کوشندگان آن خواهند بود ودر نتیحه   آنها که در این انتخابات از کروبی حمایت کردند درهر   دو حالت می توانند سر خود را بالا بگیرند..ولی در همه حال رای دادن به موسوی در 22 خرداد بی شباهت به شرط بندی روی اسب بازنده نخواهد بود و این یعنی که شعار کد خدا منشانه   "نه به احمدی نژاد، رای به کروبی یا موسوی " که از جمله به وسیله نهضت آزادی ایران مطرح شده، احتمالا مبتنی بر محاسبات دیگری است   که برای من قابل فهم نیست

رضا موذنی   گوتنبورگ سوید

                             Reza Moazeni
                              Gothenborg
                                 Sweden

21.اوریل  .2009

 

 

 

 

!!!خرافه گرایی مردود است. !!! انتخابات شما را فریب ندهد !!!

شیخ حسن بن مثله جمکرانی ، سومین سفیر حسین بن روح نوبختی ؛ یکی از نواب اربعه می گوید: من شب سه شنبه، 17 ماه مبارک رمضان سال 373 هجری قمری در خانه خود خوابیده بودم که ناگاه جماعتی از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند: برخیز و مولای خود حضرت مهدی علیه السلام را اجابت کن که تو را طلب نموده است. آنها مرا به محلی که اکنون مسجد جمکران است آوردند، چون نیک نگاه کردم، تختی دیدم که فرشی نیکو بر آن تخت گسترده شده و جوانی سی ساله بر آن تخت، تکیه بر بالش کرده و پیرمردی هم نزد او نشسته است . آن پیر حضرت خضر علیه السلام بود که مرا امر به نشستن نمود . حضرت مهدی علیه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود: برو به حسن مسلم کشاورز بگو: این زمین شریفی است و حق تعالی آن را از زمین های دیگر برگزیده است، و دیگر نباید در آن کشاورزی کند. ... آقا فرمود: برو و آن رسالت را انجام بده، و همچنین نزد سید ابوالحسن (یکی از علمای قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار کند و سود چند ساله را که از زمین به دست آورده است، وصول کند و با آن پول در این زمین مسجدی بنا نماید.
   چون به راه افتادم، چند قدمی هنوز نرفته بودم که دوباره مرا باز خواندند و فرمودند: بزی در گله جعفر کاشانی است، آن را خریداری کن و بدین مکان آور و آن را بکش و بین بیماران انقاق کن . هر بیمار و مریضی که از گوشت آن بخورد، حق تعالی او را شفا دهد. ..... چون به نزدیک روستای جمکران رسیدیم، گله جعفر کاشانی را دیدیم، آن بز از پس همه گوسفندان می آمد، چون به میان گله رفتم، همینکه بز مرا دید به طرف من دوید، جعفر سوگند یاد کرد که این بز در گله من نبوده و تاکنون آن را ندیده بودم. به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح کرده و هر بیماری که گوشت آن تناول کرد، با عنایت خداوند تبارک و تعالی و حضرت بقیه الله ارواحنا فدا شفا یافت. .... ابوالحسن رضا، حسن مسلم را احضار کرده و منافع زمین را از او گرفت و مسجد جمکران را ب نا کرد و آن را با چوب پوشانید. (از کتاب نجم الثاقب - میرزا حسین نوری ) .
    متن پراز تناقض و سخیف وشرک آلود بالا که اگر مسجد جمکران برپایه‍ی آن بنا شده باشد، گذشته ازحاکی بودنش بر بیماری حاد روانی راوی، گویای غصب زمین و مصادره‍ی اموال کشاورزی نگون بخت ، آ نهم به فرمان امام زمان و بفرموده خدا ، می باشد که دوازده قرن پیش ، به دست   یک روحانی قم به اجرا درآمده است.
    بیش ازهزارسال بعد ازاین واقعه، دراردیبهشت 1358چندتن از روحانیون قم   درمقام اعضای هیئت امنای مسجد جمکران برای توسعه‍ی آن از بودجه‍ی کشور از آیت الله خمینی کسب اجازه می کنند وایشان درجواب می نویسد: آنچه را حضرات آقایان مدرسین تصویب کرده اند، مورد تایید اینجانب می باشد. آقای خامنه ای هم هنگام انتصاب تولیت جمکران، این مکان را مقدس می خواند.
    بنا بر خبر خبرگزاری حوزه، آقای مکارم شیرازی در دیدار شهردار و مسئولان جمکران می گوید: واقعیت این است که مسجد مقدس جمکران شکل جهانی به خود گرفته و بعضی اصرار دارند از عظمت آن بکاهند و درصدد تشکیک و تردید آن هستند.
    بنابراظهارات ایشان اکنون مسجد جمکران به یک "واقعیت" تبدیل شده است. بانگاهی کوتاه بر سیر تولد و بلوغ این "واقعیت"، درمی یابیم که   "توهم" فردی روانی، یا توطئه و دسیسه ای برای غصب اموال کشاورزی تیره بخت، به بنا وعمارتی (مسجد) بدل می شود که قابل دیدن وحس کردن است. با گذشت بیش ازهزار سال این ساختمان درپی تصمیمی سیاسی گسترش می یابد آنگاه مقدس می گردد. به بیان دیگر، اساس "واقعیت"ی که دید وبینش ودرک مریدان را چنان به خود آلوده کرده و قوه‍ی تعقل راازآنان چنان ستانده که حل مشکلات خود را درگرو اجابت چاهی تهی می دانند، توهمی بیش نیست. به این ترتیب، واقعیتی که ریشه درتوهم و خیال و تصور انسان دارد، واقعیتی است ساخته و پرداخته‍ی سلطه گری به هدف بهره برداری از مردم. اما آن واقعیتی که برحق وحقوق انسان بناگردیده باشد، واقعیتی است که می توان برای آن ارزش قائل شد و سرمشق زندگی خود قرارداد.
    مفهوم واقع گرائی سیاسی که از غرب به مارسیده است و درپراگماتیسم جلوه ای ازخودرا نشان میدهد، حق را همان می انگارد که واقعیتهای اجتماعی می باشند. بنابر آن چه گذشت، این واقعیت ها می توانند بر مبنای توهم، تصور، دسیسه، ویا حق و حقوق پدید آمده باشند. به دلیل اینکه واقعیت های موجود درجوامع غربی فرآورده های سلطه‍ی سرمایه داری هستند، درعمل، روشنفکران واقع گرا کارگزاران صاحبان سرمایه های بزرگ می باشند. نمونه‍ی آن را درزمان حمله‍ی امریکا به عراق دیدیم که چگونه روشنفکران واقع گرا و پراگماتیست آمریکائی، حقوق بشر و دمکراسی را به فراموشی سپردند و از جرج بوش برپایه‍ی "واقعیت"های موجود (وجود بمب های کشتارجمعی درعراق) حمایت کردند.   برای واقع گرایان "حق" مفهومی ایده آلیستی است که پایه ای درواقعیات ندارد. از منظری متفاوت، واقع گرائی و پراگماتیسم درنقطه‍ی مقابل عقل گرائی قرارمی گیرند. به بیان دیگر، واقع گرائی عقل را تسلیم و زندانی وضع موجود (واقعیات) کرده و عقل درآن محدوده تعقل می کند. بنابراین، فعال سیاسی واقع گرا قادر به بیرون رفتن از "واقعیت ها" و ایجاد تحول درجامعه نیست. زیرا تحول یا انقلاب به معنای خارج شدن از واقعیات اجتماعی بمنظور جایگزین کردن آن دسته از واقعیت های جامعه که بر مبنای حقوق انسان نیستند با واقعیتهای بیانگر این حقوق می باشد.
    به این دلیل، واقع گرای سیاسی برای ایجاد تحول و بهبود اسباب زندگی ناچار به روی آوردن به اصلاحات می باشد. اما باید دید آیا درواقعیات اجتماعی ای که در نظامی استبدادی و بر پایه‍ی توهمات و تصورات و دسایس، یعنی باطل بنا شده باشند امکان اصلاح وجوددارد؟ برای یافتن پاسخ به همان مثال زنده‍ی مسجد جمکران که درهزارسال پیش – بنا بر روایت بالا- برمبنای توهم و تجاوز به حقوق یک کشاورز بنا گشته بود بازمی گردیم. ببینیم اصلاحات انجام شده درآن با بیت المال توسط "واقع گرایان" درکدامین سمت و سودرحرکت اند؟ آیا درجهت تثبیت و فزونی بخشیدن به توهمات و خرافات و تجاوزات به حقوق مردم و بیت المال پیش می روند یا درجهت احقاق حقوق و خدمت به مردم در حرکتند؟ فرض کنیم آقای خمینی به جای تمکین از تصمیمات اصلاحی "علمای حوزه"، انقلابی عمل می کرد و درآن بنا تحولی انجام می داد و از آن مکان بیمارستانی، تیمارستانی، کتابخانه ای ایجاد می شد، علاوه بر منافعی که می توانست برای مردم داشته باشد، از سماجت برخی از "روحانیان"   درگستراندن بیماری مزمن خرافات بین مردم و ضرر زدن به بیت المال جلوگیری کرده بود. اما انقلاب برای او تمام شده بود وهدف اصلی اوتحکیم نظام تازه پا و قدرت بدست آمده با اصلاحات بود. "اصلاح" سازگار با قدرت ، جمکران سازیها راایجاب می کرد.   درنتیجه، می بینیم که اصلاح کردن در"واقعیت" ی که مبنای حقوقی ندارد، درحقیقت افساد است و بهتراین است که این گونه اصلاحات انجام نشوند. دراین مثال به روشنی می بینیم که چرا باوجود خواست وتلاش گروهی از اصلاح طلبان، وضع مردم درطی سی سال عمر نظام پیوسته رو به وخامت می گذارد واصلاحات اثر معکوس از خود برجای می گذارند.
   به هرحال، بسته به نوع حاکمیت در هرجامعه ای، فعال سیاسی عقل گرا، در چهارچوب "واقعیات" آن جامعه که "قدرت" ایجاد کرده است عمل می کند. در نظام های استبدادی که به ضرس قاطع واقعیات اجتماعی برمبنای باطل و به دورازحق و حقوق مردم استوارند، فعال سیاسی و روشنفکر واقع گرا و پراگماتیست در حقیقت و به ناچار ، کارگزار قدرت و عمله‍ی استبداد می شود. به همین دلیل بود که آقای خاتمی درپایان حکومتش باتعجب متوجه شد که درطول ریاست جمهوریش کارگزاری بیش نبوده است.
    نظام جمهوری اسلامی را سی سال پیش ما مردم درکم آگاهی وقبل از تجربه بااعتماد همه جانبه به رهبری انقلاب برقرارکردیم. به ما خیانت شد و در پناه جنگ، نظامی درسلطه گری و استبداد و درنتیجه فاسد را شکل دادند. روشنفکران و دولتمردان واقع گرا و پراگماتیست ما آن را مقدس خواندند و برای حفظ آن نظام از جنایات و تجاوزات ومفاسد چشم پوشیدند و همواره می پوشند. واقعیات جامعه‍ی ما اکنون همانند مسجد جمکران منطبق برفرآورده های استبدادی است که برمبنای دروغ، تزویر، فساد، تجاوز به حق و پوشاندن آن به نام دین، خلف وعده و ظلم و تعدی و... بناگشته است.
    به این ترتیب، "حفظ نظام" به معنای نگهداری و تداوم این "واقعیت"ها می باشد که کاندیداهای ریاست جمهوری برآن تأکید می ورزند. آزادی و استقلال و قانون و حقوق و... همه وهمه برمبنای "واقعیت" های موجود تعریف می شوند نه برمبنای حق. برای مثال می بینیم و می شنویم که سران نظام خود، همواره ازآزادی و مردمسالاری و عدالت و کرامت انسان سخن می گویند، اما همینکه یک فعال سیاسی حق گرا یا یک دانشجو، گارگر، ویا معلمی که خارج از باند   قدرت سیاسی باشد ندای آزادی وعدالت و کرامت سر می دهد، او را مورد موأخذه و تنبیه وزندان وشکنجه قرارمیدهند. دلیل این دو گانگی برخورد بایک مقوله آن است که این ندا واین آزادی از نوع حق هستند و از چهارچوب "واقعیت"های موجود بیرونند. و آن چه نظام و کاندیداها به مردم وعده می دهند از نوع و درون "واقعیت" های اجتماعی ساخته و پرداخته‍ی نظامی استبدادی هستند.
    بنابر اظهارات تمامی کاندیداهای تأیید صلاحیت شده درانتخابات پیش رو، هدف اصلی واول آنان "حفظ نظام و تداوم راه امام خمینی" می باشد. دراین هدف، همگی، چپ وراست، اصول گرا و اصلاح طلب ،   مشترکند و اولین دغدغه‍ی آنان نه خود انتخابات (به دلیل پذیرفتن شرائط به قول خودشان نابرابر کاندیداها)، که کشاندن مردم به پای صندوق های رأی می باشد. هدف نظام ازتشویق و تحریک کردن مردم به رفتن به پای صندوق های رأی، نه حق و حقوق مردم است که پشیزی ارزش برای آنها قائل نیستند، نه رأی دادن به کاندیدای مشخصی است که خودآنان هم به آن باوری ندارند زیرا به قول خودشان درطول دوساعت خوابیدن رئیس جمهوررا در صندوق هاعوض می کنند، نه نشان دادن حضور مردم به "استکبار جهانی" است زیرا خوب می دانند که آنان از همه واقعیات آگاهند.
    واقع امر این است که به دلیل نبودن احزاب سیاسی و سندیکاهای مستقل درکشور، رابطه‍ی نظام بامردم عملا قطع می باشد. فرصت های انتخاباتی موقعیتی را فراهم می کنند تا دولتمردان بتوانند رابطه ای بین نظام ومردم به وجوآورند. قدر مسلم این است که مقدمه‍ی رفتن یک شهروند به پای صندوق رأی، پذیرفتن آن "واقعیت"ها، ودادن رأی شرکت درساختن آنها ازسوی رأی دهنده می باشد. "واقعیت"هائی بر مبنای خیالات و توهمات و سلطه گری نظیر ولایت مطلقه و نظارت استصوابی و...که نظام برای حفظ خود لازم دیده و برای تحمیل آنها به مردم ساخته و پرداخته است. براثر استمراراین رابطه، مردم به آن "واقعیت" ها خو کرده و خود را عملا شریک نظام تلقی می کنند. خلف وعده های مکرر کاندیداهای ریاست جمهوری و رأی دادن دوباره به آنها از سوی طرفدارانشان عمق این فاجعه را نشان می دهد. فاجعه ای که رأی دهنده خود را شریک دروغ، خلف وعده، خیانت، فساد، و استبداد بداند وارتکاب آنها را ازسوی دولتمردان امری عادی تلقی کند. فاجعه است زیرا شروع سقوط اخلاقی یک جامعه از شرکت دادن فرد فرد آن جامعه درفساد آغاز می گردد.
می دانیم که برقراری استبداد درزمانی کوتاه درپی یک انقلاب بزرگ که با شعارآزادی از سوی یک ملت به پیروزی رسید، کار یکی دونفر نمی توانست باشد. نظام موجود با هم دستی ملوک الطوایفی که با نیرنگ و تجاوزات به حقوق مردم آن را ایجادکردند اداره می شود. این ملوک الطوایف با نامهای چپ و راست و اصلاح طلب و اصول گرا و... با دردست داشتن رسانه ها و ایجاد سایتهای متعدد وخریداری و بزرگ کردن "روشنفکران" خودفروش و همکاری "واقع گرایان"، با فریب دادن مردم به شرکت در انتخابات سعی درالقاء هم دستی آنان درامر حکومت را دارند. سی سال تجربه برای فعالان سیاسی که درخارج این طوایف قراردارند باید کافی باشد تا بدانند نتیجه‍ی حداقلی شرکت در چنین انتخاباتی یعنی صحه گذاشتن بر وضع موجود که دراین صورت داشتن امید به کمترین تغییری ازسوی شرکت کننده، بیرون ازولایت عقل به نظر میرسد.
بنابراین شرکت در چنین انتخاباتی علاوه براین که تغییری در جهت به بود اوضاع مردم را درپی نخواهد داشت (همان طور که تجربیات پیاپی به ما ثابت کرده اند)، ماندن در "واقعیت" های اجتماعی   موجود که درعین حال خواهان تغییر آنها هم می باشیم   را هرچه بیشتر تضمین می کند. به هرحال برای تغییر و به بود باید این "واقعیت" ها را تغییر داد و برای   این کار باید از آنها عبور کرد وخارج شد. تحریم باریک راهی است برای خروج ازاین زندان کشنده‍ی خرافی که خود را درآن حبس کرده ایم.
بنابر آن چه گذشت، اولین فرآورده‍ی شرکت نکردن درانتخابات یا تحریم آن، رهاشدن یا دوری گزیدن از واقع گرائی سیاسی درنظامی استبدادی است. دومین خاصیت تحریم، شریک نشدن در فساد و تجاوز واستبداد است. زیرا شرکت درانتخابات درنظام استبدادی عملا شرکت در استبداد و در تولید فرآورده های آن می باشد. مثلا وقتی می گوئیم ذره ای آزادی مارابس، یعنی پذیرفتن ذره ذره کردن آزادی که کار مستبد و استبداد زده ایست که نمی داند خود را از آ زادی محروم می کند. سومین بهره ای که تحریم دربردارد، تضمین سلامت و اخلاق اجتماعی با دور نگه داشتن مردم از نظام می باشد. چهارمین نتیجه‍ی تحریم انتخابات هشدار دادن به حاکمان است تا بدانند مردم تصمیم به تغییر ساختاری گرفته اند و وضع موجود را دیگر نمی خواهند   تحمل کنند

رضا موذنی     گوتنبورگ سوید

                             Reza Moazeni
                              Gothenborg
                                 Sweden

16/MAY/2009